درباره نویسنده
آواز هستم. 25 ساله. دو ساله ازدواج کردم. میخواهم آنگونه روزانه هایم را بسازم که ردپای زندگی در جای جای دنیایم دیده شود. برای ردپای تک تک شما اینجا جا هست . پس اولین قدم را از همین لحظه بنگارید...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسنده وبلاگ
  • آواز
کدهای اضافی کاربر




دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
رد پای زندگی
یکی از این روزهای آخر سال
نویسنده: آواز - چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب ...
ردپای شما ()



اسفند تو کمی دل به دلم بده
نویسنده: آواز - دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

ردپای شما ()



قوزه بالا قوز(پول و احساس)
نویسنده: آواز - یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

ردپای شما ()



چی بر من گذشت ....
نویسنده: آواز - شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب ...
ردپای شما ()



نمیدونی چی بر من گذشت ...
نویسنده: آواز - جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

ردپای شما ()



بی دوست
نویسنده: آواز - سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠

طولانیه . ممکنه از حوصله اتون خارج باشه پس اگه حسش نیست نرید ادامه مطلبچشمک

دبیرستان که بودم اکیپ بودیم ! یه اکیپ دوستیه 10 نفره که بی حد بهمون خوش میگذشت و این وسط هم یه چهارنفر از ما دیگه خیلیی جوور بودیم ! هی بعد از مدرسه شعر بخون و بستنی بخور و به همه چی قه قه بخند و ...


ادامه مطلب ...
ردپای شما ()



دوست
نویسنده: آواز - دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠

دلم یه جوره خاصی گرفته !

یه جوره بچه گانه! از اون مدلی ها که بچه ها دلشون میگیره و لب پایینشون بی اراده کج میشه ! از اون مدلی ها که ته چشمشون یه عالمه غم میبینیم و با خودمون میگیم "آخه عروسکشون رو گرفتن هم این همه غصه داره؟؟ " منم تو دلم به همون اندازه غم دارم!

 

صبح پاشدم و با اینکه به زور چشام کامل باز میشد حوله ام رو از تو کمد به شدت بهم ریخته ام میکشم بیرون و میرم دوش میگیرم ... فکر میکنم ... یعنی مطمئنم یه دوش آب گرم حسابی حالم رو جا میاره و میشم سوپرمن و به همه کارایی که شب قبلش تو ذهنم بود میرسم ... اما ناخودآگاه خودم رو میبینم که با حوله ی دور موهام کنار تلفن ثابت خونه نشستم و زل زدم بهش! انگار میخوام به دوستم "م" زنگ بزنم تا خیلی شاد با هم گرم گفتگو شیم و حس های منفی که دیشب و چند روز پیش و همه ی این ماه ها و سالها که ازش گرفتم همش توهمات من باشه و تازه باهام یه قرار هم بزاره ... یا من ازش بخوام که یه تاریخ مشخص کنه شام بیان خونه امون .. واسه پا گشا کردنشون....

با دودلی تلفن رو برمیدارم و شماره اش رو میگیرم .. رسم اینه که اون ریجکت میکنه و از تلفن اداره اشون زنگ میزنه ... آخ .. الو و احوال پرسی بی روحش رو که میشنوم میبینم نه .. حس هام درسته ...حتی فرصت نشد دعوتش کنم .. آخه حرف های خودش رو زد و قطع کرد ...

و من همینجور به تلفن زل میزنم !!

نمیفهمم ! آدم ها رو نمیفهمم! نمیفهمم که اونها من رو چه جوری مگه میبینن؟ میفهمن؟ حس میکنن؟

احساس تنهایی بچه گونه ای دارم ! عین یه دختر بچه ای که همه همبازی هاش از کوچه اشون رفتن ... و تازه عروسک دوست داشتنیش پیششون جا مونده و معلوم نیست کدوم گوشه انداختن.....

************************

پ.ن. با یه دوست مهربون و گرم  صحبت میکنم ! حس دلگرمی بهم دست میده وقتی میبینم که دوست خوب هم هست ... اما وقتی اینقدر دورن باز یخ میکنم !

پ.ن. باید راجع به این موضوع مبسوط و منطقی بنویسم شاید یکی بتونه کمکم کنه . ها؟؟ آره؟ نه؟؟

ردپای شما ()



چقدر زن بودن سخته
نویسنده: آواز - چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠

بعد از اینکه ازدواج میکنیم. بعد از اینکه دو نفری زیر یک سقف ، سر یک سفره ، توی یک تخت جا میگیریم . بعد از اینکه همه ی گذشته و حال و آینده امون رو با یکی شریک میشیم . سخته روزهایی که احساس کنیم دیده نمیشیم...... سخته روزهایی که حس کنیم اون شده "یک نفر" و تو هم شدی "یک نفر" و هیچ حضوری از "دونفری" ها نیست

سخته لحظه هایی که تو همه خونه راه میری و کارهای روز مره ات رو انجام میدی ولی حس میکنی یه روحی ... حس میکنی اون یه روحه .... روح هایی که سرشون به کار خودشون گرمه و هر از گاهی چند کلمه رد و بدل می کنند ...

یه حس خاصه ! مثل خلاء ... مثل نبودن . ..

به جورایی آدم دلش میخواد دوتا دستاش رو جلو چش همخونه ایش تو هوا تکون بده و بگه " هههیییییی من اینجام .... هیییییی "

سبک ام .... عینهو بادکنک

و این سبک بودن سخته ... باید یه نگاه حضورت رو برای "بودن" سنگین کنه

 

سخته ... آخ که چقدر زن بودن سخته .... چقدر سخته که زن باشی و دیده نشی .. چقدر سخته که زن باشی و هر لحظه بوسیده نشی... چقدر سخته زن باشی و در آغوش گرفته نشی... چقدر سخته که زن باشی و نجواهای درگوشی نشنوی ... چقدر سخته زن باشی و زن باشی و زن باشی و زن باشی و ... ودیگه هیچ !

دلم میخواد میشد که شبیه این همخونه مریخیم بشم ! که وقتی یه کاری انجام میدم همه ی ذهنم پی اون کار باشه ! که غرق شم توش ! که مثل من ونووسی نباشه که به هرکاری که دستام مشغول باشه ذهنم زل زده به اون مریخی از همه جا بی خبر که چرا منو نمیبینی آخه؟؟

دلم میخواد که میشد منم مثل این مریخی همخونم غار داشتم ! اونوقت کاغذ قلمم و موزیک پلیر و آیینه ام رو بر میداشتم و میرفتم تو غارم و اصلاًً جز خودم به هیچی فکر نمیکردم . اونوقت تو غار دیگه توقعی مثل "همیشه دیده شدن" نداشتم

همین الان .. همین الانه الان دلم خواست برم جلوش وایسم و همه ی کتابایی که گذاشته جلوش رو میز رو پرت کنم یه گوشه و داااااد بزنم که "اصلاً برام مهم نیست که امتحان داری ، حواست هست که این منم؟؟؟ که من زنم؟؟ که من آوازم؟؟"

آآآآه.... اما افسوس ... من همینجا میشینم و به تایپ کردن اینهایی که سر و ته نداره و نمیدونم چند نفر میتونن بخوننش و چند نفر میتونن بفهمنش ادامه میدم و اون هم شب بخیر میگه و میره میخوابه !

اوووووووه  خدا ..... چقدر این زن بودن سختهه آخههههههههههه

 

پ.ن. چرا حسم بهتر نشد؟؟؟

 

 

ردپای شما ()



 
نویسنده: آواز - پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

ردپای شما ()



وقتی من قلبم میشکند
نویسنده: آواز - شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩

مشاهده یادداشت خصوصی

ردپای شما ()



مادرم
نویسنده: آواز - سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

مشاهده یادداشت خصوصی

ردپای شما ()