طولانیه . ممکنه از حوصله اتون خارج باشه پس اگه حسش نیست نرید ادامه مطلب
دبیرستان که بودم اکیپ بودیم ! یه اکیپ دوستیه 10 نفره که بی حد بهمون خوش میگذشت و این وسط هم یه چهارنفر از ما دیگه خیلیی جوور بودیم ! هی بعد از مدرسه شعر بخون و بستنی بخور و به همه چی قه قه بخند و ...
بساط اردو هم همیشه به راه بود .. یکی از معلم های پایه رو کول میکردیم و ده برو ...
یکی دوماه یه بار هم اکثراً خونه ما جمع بودیم واسه بزن برقص و خل بازی ...
کلی فیلم و عکس دارم ...
دبیرستان که تموم شد هرکی رفت دنبال زندگیش .... بدجور دلگیر شدم ... تا مدتها دلم برای خیلییی ها تنگ میشد و دل اونها گاهی برای من ... همینطور اون معلم هایی هم که گفتم تا میدیدنم ذوق میکردن ...
موند اون گروه چهار نفری ! که یکیش چنان خیانتی بهم کرد که قلبم تیکه تیکه شد ! پس انداختمش دور ! یعنی خیلی ساده انداختمش دور و هیچ جام هم درد نگرفت .
موندیم ما سه نفر !!!!!!!!
یکیش دوستیه که از اول دبستان هم کلاس منه ! تا آخر دبیرستان از اون صمیمی تر هیچکس نبود . از اون با درک تر برام هیچکس نبود . میتونستیم ساعت ها بشینیم و حرف بزنیم حرف بزنیم .. غیبت کنیم و غیبت کنیم .... یعنی نمیتونید تصور کنید که چقدر شاااااد به همهههههههه چیز میخندیدیم ! از اون خنده ها که اشک میاورد به چشم ! از اونها که دلت درد میگرفت . جوری که مامانم میگفت من نمیزارم شما دو تا تنها برید خرید و اینها زشته بس که میخندید!!
دبیرستان که تموم شد اون یه سال پشت کنکور موند چون میخواست فقط پزشکی قبول شه پس رفت تهران واسه کلاسای کنکور! من هم به حسن اتفاقای مزخرف اون وسط مجبور شدم برم دانشگاه همون شهرمون پس راهی شدم دانشگاه ! گاهی زنگ میزدیم بهم گریه میکردیم ! من کلی براش دفتر مینوشتم و از اتفاقات میگفتم .. اون نامه مینوشت !!!!!!!
تا او دانشگاه قبول شد که با شهر ما 35 دقیقه فاصله داشت ! و مشغول دانشگاهش شد .........
من مشغول درس و دانشگاه خودم . همکلاسی هایی که باهاشون خیلی بهم خوش میگذشت ..............
دوباره من اکیپ خودم رو پیدا کردم ... دوباره همون شوخی ها .. همون خنده ها ... همون خوشگذرونی ها .. 10 نفری بوفه رفتن و خندیدن .. کلاس رو پیچوندن ... به استادها خندیدن ... کلی خوش تیپ کلاس بودم .. کلی واسه خودم سر کلاس کسی بودم ....باهوششون بودم .... دیگه سالهای آخر اونهایی که با هم بیشتر مچ بودیم معلوم بود . یه سه چهار نفری بودیم که بیشتر بیرون از دانشگاه هم رو میدیدم . یا بعد از دانشگاه تو کافی شاپ و پارک پلاس بودیم و هی راجع به آینده و دردهامون بحث میکردیم و سعی میکردیم بهم کمک کنیم ....
اینقدر سرخوش بودم تو دانشگاه و نگران این نبودم هرگز که "بی دوست" میشم . که یه چندتایی از بچه ها بودن که ازم زیادی خوششون میومد !!! باور کنید . میدونم منظورم رو میفهمید ! که میخواستند باهام مثل اون سه تا صمیمی باشن و تو همه جمع شدن هامون حضور داشته باشن ... ولی واقعاً نمیشد ! وجه های اشتراکمون کم بود ... اما خب اگه به کمکم احتیاج داشتن حتماً همراهیشون میکردم وگرنه راستش .. راستش .... میپیچوندمشون !!!!!!!!
خلاصه ... این چهار سال اینجوری سپری شد و من اون دوست دبیرستانی که باش صمیمی بودم رو هر از گاهی خونمون میدیدم ... کم کم تغییراتش رو میدیدم ... کم کم میدیدم که چقدر کم حرف هم رو میفهمیدیم ... میدیدم اون بچه درسخونی که دبیرستان میدیدم و اصلاً به خودش نمیرسید و همیشه من رو سرزنش میکرد که تو زیادی به ظاهرت اهمیت میدی کم کم داشت میومد تو دور .... هی هر بار ظاهرش تغییر میکرد ... هی هر بار حرفهای بیشتری داشت که از پسر جماعت بزنه.... و من فهمیدم این آدم رشدی رو که من دوران دبیرستان داشتم الان داره تجربه میکنه ... و ما چند مرحله از هم فاصله داشتیم ...
اون یکی دوستم یعنی "م" تو دانشگا ما بود ولی زیاد نمیدیدمش و واسه همین راجع بهش حرف نمیزنم . مشغول زندگی خودش بود ...
************************************
دانشگاه تموم شد .... فاصله فکری و روحی من از اون دوست دوران دبستان تا دبیرستان هی بیشتر و بیشتر میشد .. جوری که باعث آزارم میشد ......بهش "ر" میگیم
دانشگاه تموم شد و دوستام هرکدوم برگشتند به شهر و دیار خودشون .... دیگه هیچکی نموند .......فقط تلفتن فقط تلفن .. تا کی آخه؟
دوستم "م" که اون هم دانشگاهش تموم شده بود .. که اون هم دوستاش دیگه نبودن .. یاد من افتاد و رابطه ام با اون دوبار ه از سر شروع شد .....
حالا من رو داشته باشید .... که تنهام .. دیگه دوستی ندارم ... "ر" که هر بار بعد از دیدنش زجر میکشیدم و حالم بد میشد و "م" هم ....
این وضع همینطور موند تا من ازدواج کردم و رفتم و برگشتم و .... الان اینجام و "ر" سال آخر دانشگاهشه و یه دوست پسره به معنای واقعی مزخرف داره .... "م" هم که ازدواج کرد دو ماه پیش و ....
و دردهایی که از "دوست" و "بی دوستی" کشیدم عمیق تر داره میشه ! دیگه روانم بهم میریزه وقتی "ر" با دوست پسرش میان خونمون و یهو میبینیم که تو اتاق خوابمونن و در و بستن که مثلاً دعواشون رو اونجا بکنن !!!!و حرف رک من که لطفاً تو اتاق خوابمون نرید عین کشکه ! انگار گوش ندارن! حالم بد میشه وقتی " ر" پاش رو که تو خونمون میزاره همش انرژی منفی میده . تمام مدت حضورش .... همش میبینم که تو وسایلم میگرده و حرفهایی میشنوم که مور مورم میشه مثلاًً :
یه روز اومده بود .. براش شربت درست کردم ... چون پر یخ بود یه دونه نی از بسته نی ها کشیدم بیرون گذاشتم تو شربتش ... یهو پرید گفت :
- اییین چیه؟؟؟
- نی خب .. چطور ؟
- چقدر رنگ رنگی و قشنگه !
- مرسی
- شما که میگید پول ندارید و وضع مالیتون خوب نیست . پس این چیه ؟؟؟؟
- "ر"؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این فقط یه بسته نیه ! میفهمی؟؟؟
- نه خب ! ادم باید از نخریدن همین چیزا شروع کنه تا بتونه ... ..... !
دیگه نمیشنوم ! دیگه میخوام بالا بیارم ! حالم بهم میخوره !! کم نیست از این جمله ها وقتی میاد خونمون !!! کم نیست حرفهای بی سر و ته و مزخرف ! که درد داره برام ! که چطور حالا این غده چرکی که بیست سال تو زندگیم داشتمش رو بکنم ! چطور اون همه خاطره خوب ولی دور رو بی خیال بشم !
چطور عقایدش رو تحمل کنم ! چطور انتخاب های دوست پسر هاش رو درک کنم ! چطور بهش بگم دیگه نمیتونم ! برو از زندگیم ! هر وقت دیدی بزرگ شدی ! یه آدم رشد یافته ای برگرد.....
حالا این وسط "م" مونده و تمااااام بدقولی هاش ... "م" مونده و تمام خودخواهیش ! "م" مونده و یه عالمه محافظه کاری که داره ! با "م" قرار میزارم ! هرچی منتظر میمونم خبری نمیشه ! زنگ میزنم جواب نمیده ! دوباره میزنم جواب میده ! میگه "اا من خونه بابام اینام ! یادم رفت !!!!!!!! و من اونجا چی میتونم بگم چون اولین بارش نیست ! چون همیشه همینه ! همیشه قطع میکنه میگه بت زنگ میزنم ولی نمیزنه !
"م" از اونهاست که هیچوقت ازم تعریف نمیکنه !! یادمه اولین شام رو تو خونه جدیدمون به دوستامون دادم .... با نامزدش (شوهر فعلیش) اومده بودن و شوهره هی از غذا تعریف میکرد و اون ساکت بود ... بقیه هی از هنر نمایی میگفتن و اون ساکت بود !!!! ایناش هیچی ... چیزی که چند روز بعدش دلخورم کرد این بود .... زنگ زد خونمون:
- چطوری آواز؟ با زحمت های ما؟؟
-خواهش میکنم چه زحمتی . امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه
- وااای آواز نمیدونی .. دیروز خونه دوست (همسرش) بودیم . چه میزی چیده بود خانومش !چقدر خوشمزه و خوش سلیقه! واقعاً من و تو باید بریم بمیریم !!!!!!!! ( حالا من رو داشته باشید که بیچاره اون همه زحمت کشیده بودم و همین خانوم نصف اون کارای من رو هم بلد نیست)
آخرین حرکتش همین هفته بود که خونشون مهمونی داده بود و غذاهایی که مامانش براش درست کرده بود خیلی خوشمزه بود!!!!!!!!!!!! دوستای همسرش بودن بیشتر ! همون شب واسه فردا صبح زود قرار گردش گذاشتن ! با اینکه فراز تدریس داشت صبح لوس بازی درنیاوردیم که نریم و کلاس و کنسل کرد فراز ! نتیجه اش اصلاً دور از ذهن نبود !!! صبح هیییییییییییچ خبری نشد ! هرچی زنگ زدم کسی جواب نداد !! آخرش یه اس ام اس به دستم رسید که احتمالاً کنسله چون فلانی زیاد حالش خووب نیست !!!!!!!
ببینید .. اتفاق همیشه پیش میاد ... جیزی که من رو دلخور میکنه برخورد آدم هاست .. اونها فهمیدن فراز کلاس هاشو کنسل باید بکنه ... هیچکی به ما خبر نداد تا خودمون هی زنگ زدیم .. هیچکی ما رو قابل ندونست یه معذرت خواهی .. یه توضیح .. هیچیییییییییی آخه؟؟؟؟؟؟؟ مشکلات من با "م" به اینجا ختم نمیشه ! خیلیییییی طولانی تر از این حرف هاست ...خیلیییی....
من نمیفهمم ... من واقعاً نمیفهمم ........ چی کار باید بکنم بچه ها؟؟؟
من تنهام !! خیلی وقته هیچ دوست تازه ای ندارم ! آخه الان با این موقعیتم دوست پیدا کردن سخته ....
"ر" که فاتحه اش برام خوندست و "م" هم ...... "م" حداقل اگه درکش بالا بود .. اگه شعور خوبی داشت تحمل بد قولی و ظاهر سازی و محافظه کاری و خساست و ... شاید راحت تر بود .... ولی ....
با فراز که حرف میزنم میگه :. قبول کن که چون تو درک و رشد بالاتری نسبت به اونها داری عذاب میکشی تو رابطه باهاشون .... میگه نه بهم بزن باهاشون نه زیاد رفت و آمد کن !!!!
آخه مگه میشه؟؟؟ شما بگید ؟؟؟ همین "ر" هر وقت بیاد به خونوادش سر بزنه چند ساعتی خونه ماست ... همین "م" کافیه یه مدت غیبم بزنه عین چی می افته دنبالم و مهربون میشه .... !!!!!!
.....
واقعاً به کمک احتیاج دارم !!!! شاید مشکلم به نظر بچه گانه و لوس بیاد .. ولی دارم اذیت میشم ..... حس ام میگه نبودن اون دو فرد آرامش بیشتری بهم میده تا بودنشون .... همه چی و بهم رک بگید و اینکه چطور عمل کنم بهتره ... ممنونم ...
چی شد که با اون همه دبدبه و کبکبه یهو "بی دوست" شدم 
پ.ن. البته یه دوست تو دانشگاه داشتم که خیلی دختره خوبیه و به لحاظ فکری خیلی هم رو درک میکنیم ..و هنوز این رابطه محکمه... تازه ازدواج کرده ولی خب دوره ! 
پ.ن. و البته یادم نرفته که شما چه دوستایی برام هستید