صورتم رو میگیرم زیر هجوم تند قطرات آب.... چشام رو محکم بهم فشار میدم .. و بی وقفه تمام زوایای فیلم رو مغزم تحلیل میکنه .... بغضی که تمام مدت دیدن فیلم تنهام نمیزاشت رو به زور قورت میدم...
B.lue Valentine .... به شدت روم تاثیر گذاشت ...


نقدهای فارسی فیلم رو که میخونم حالم بد میشه ! واقعاً حالم رو بد میکنه اینجور تک بعدی به قضیه نگاه کردن .... برام فیلم اینقدر نکات ریز داشت که هنوز مغزم دست از تجزیه کردن بر نداشته ! شاید بیشترین دلیلش اینه که تم اصلی فیلم که روابط و ازدواجه رو به صورت خیلی ریالیستیک نشون میده.و همینطور چند لایه بودن فیلم در عین سادگی ظاهری اون رو پیچیده میکنه و هر صحنه چیزی واسه گفتن داره ..
به هر حال برای من که جز لیست فیلم های برترم خواهد ماند.
اگر ندید حتماً ببینید و اگر دیدید نظرتون رو راجع بهش برام بنویسید.دوست دارم بدونم...
***************************************************
روز قبلش هم فیلم B.lindness رو دیدم ! دیگه خودتون حدس بزنید من الان چه حالی ام!

امروز برگشتیم . .
همه چی خیلی عالی بود
مرسی بابت همه کامنت ها و انرژی مثبت هااا . ای ول ای ول 
از سفرمون هم تو پست بعد و احتمالاَ رمزدار میگم !
پ.ن . قابل توجه اونی که پست قبل ما رمز نداشت و ادامه مطلب رو کلیک نکرده گفت "من که رمز ندارم" و همچنین اونی که پست رو خوند و کامنت گذاشت و بعد از اینکه پس از دو روز رمزی شد اومد نوشت "به من که رمز ندادی" 

آآآآی حال کردم با این سیستمتون
جیگریت جفتتون 
مدتی نیستم
داریم میریم سفر
دلم میخواد با دست پر برگردیم. و یه چمدون پر از خاطره خوش!
میشه یه کم انرژی مثبت؟؟ 
چه آرامش نرمیه ، لبخنده روی لب از برگشتن یه دوست که گمش کرده بودی یهو . وقتی که میبینی حالش خوبه.... و شنیدن صدای بیب بیب چای ساز که میگه وقتشه ! وقت نوشیدن یه فنجون چای.

پ.ن. وقتی میفهمم "وقتشه" اکثراً کار سختی در انتظاره! اما این بیب بیب به استثناء ها میپیونده
بعد از اینکه ازدواج میکنیم. بعد از اینکه دو نفری زیر یک سقف ، سر یک سفره ، توی یک تخت جا میگیریم . بعد از اینکه همه ی گذشته و حال و آینده امون رو با یکی شریک میشیم . سخته روزهایی که احساس کنیم دیده نمیشیم...... سخته روزهایی که حس کنیم اون شده "یک نفر" و تو هم شدی "یک نفر" و هیچ حضوری از "دونفری" ها نیست
سخته لحظه هایی که تو همه خونه راه میری و کارهای روز مره ات رو انجام میدی ولی حس میکنی یه روحی ... حس میکنی اون یه روحه .... روح هایی که سرشون به کار خودشون گرمه و هر از گاهی چند کلمه رد و بدل می کنند ...
یه حس خاصه ! مثل خلاء ... مثل نبودن . ..
به جورایی آدم دلش میخواد دوتا دستاش رو جلو چش همخونه ایش تو هوا تکون بده و بگه " هههیییییی من اینجام .... هیییییی "
سبک ام .... عینهو بادکنک
و این سبک بودن سخته ... باید یه نگاه حضورت رو برای "بودن" سنگین کنه
سخته ... آخ که چقدر زن بودن سخته .... چقدر سخته که زن باشی و دیده نشی .. چقدر سخته که زن باشی و هر لحظه بوسیده نشی... چقدر سخته زن باشی و در آغوش گرفته نشی... چقدر سخته که زن باشی و نجواهای درگوشی نشنوی ... چقدر سخته زن باشی و زن باشی و زن باشی و زن باشی و ... ودیگه هیچ !
دلم میخواد میشد که شبیه این همخونه مریخیم بشم ! که وقتی یه کاری انجام میدم همه ی ذهنم پی اون کار باشه ! که غرق شم توش ! که مثل من ونووسی نباشه که به هرکاری که دستام مشغول باشه ذهنم زل زده به اون مریخی از همه جا بی خبر که چرا منو نمیبینی آخه؟؟
دلم میخواد که میشد منم مثل این مریخی همخونم غار داشتم ! اونوقت کاغذ قلمم و موزیک پلیر و آیینه ام رو بر میداشتم و میرفتم تو غارم و اصلاًً جز خودم به هیچی فکر نمیکردم . اونوقت تو غار دیگه توقعی مثل "همیشه دیده شدن" نداشتم
همین الان .. همین الانه الان دلم خواست برم جلوش وایسم و همه ی کتابایی که گذاشته جلوش رو میز رو پرت کنم یه گوشه و داااااد بزنم که "اصلاً برام مهم نیست که امتحان داری ، حواست هست که این منم؟؟؟ که من زنم؟؟ که من آوازم؟؟"
آآآآه.... اما افسوس ... من همینجا میشینم و به تایپ کردن اینهایی که سر و ته نداره و نمیدونم چند نفر میتونن بخوننش و چند نفر میتونن بفهمنش ادامه میدم و اون هم شب بخیر میگه و میره میخوابه !
اوووووووه خدا ..... چقدر این زن بودن سختهه آخههههههههههه
پ.ن. چرا حسم بهتر نشد؟؟؟
ساعت 2:50 نیمه شب است و من از خلوت دردناکم بی حد لذت میبرم .مینوشم، موزیک گوش میدم و ذهنم رو زیر و رو میکنم.....

دستام بوی پیاز و سیر میده . همینجور که الان دارم انگشتام رو رو کیبورد سر میدم به این فکر میکنم نکنه کیبورد هم بو بگیره ؟
میز جدید و با شلف های جدیدی که بالاش زدیم رو دوست دارم. کتاب های اضافه رو جمع کردم و تنها کتابهایی که تو شلف مونده رمانهای عزیزمون و کتاب های شعره. اینها رو دوست دارم همیشه جلو چشم باشه. نمای هال کوچکمون بهتر شده. دیگه باید یه لوستر بگیرم و پا دری و .... آخ که من عاشق خونه و وسایل خونم !
فکرم میپره یهو ! یهو میپره اینور اونور . به پست قبلم فکر میکنم . به هفته ی بعد ! به اینکه آیا جور میشه که من هم باهاش برم یا به خاطر مسائل مالی اون تنها بره بهتره ! میدونم که ازم نمیخواد که باهاش نرم . ولی دلم میخواد خودم تصمیم درست رو بگیرم !
****
به چای خوشرنگ زعفرونی کنار دستم زل میزنم . میخوام فکرم رو متمرکز کنم . متمرکز به اینکه چی بنویسم! ولی تو خوده چای غرق میشم و به اینکه من اصلاً اهل چای خوردن نیستم جز واسه صبحونه و ولی این چای خوردن هم به تصمیم های جدیدم اضافه شده تا بلکه تو طول روز کمی از رخوتم کم کنه و کم کم دم کردنی های دیگه رو جایگزینش کنم !
*************
نمیدونم چرا خانوادم همیشه از تغییراتی که من تو زندگیم میدم میترسن. حتی حالا. از تغییر شغل همسرم ! از تغییر محل زندگیمون . از تغییر روال زندگیمون . نه اینکه دخالت کنند ، نه اصلاً . نه اینکه مخالفت کنند نه ! فقط وقتی باهاشون مشورت میکنم بیش از حد جانب احتیاط رو رعایت میکنند و کمتر پیش میاد که کاملاً موافق باشند 
و من این موضوع رو دوست ندارم . یه جورایی بعد از مشورت سرد میشم . یه جورایی احساس میکنم وقتی اون کار رو عملی کنیم ساپورت روحی نمیکنند ! البته این یه حسه ! بعضی وقتا تصمیم میگیرم دیگه باهاشون درمیون نزارم . ولی نمیشه ! بهش احتیاج دارم . به حرف زدن راجع به اون تصمیمات با یکی که کاملاً بهش اعتماد دارم...
******************
برای همسرم:
میدونی چیه ؟ میدونی که بعضی جمله ها حتی اگه تو ظاهر ساده باشه . حتی اگه به خیال خودت سافت ترین جمله ای باشه که میتونی بگی ولی باز میتونه به راحتی اثری مخرب بزاره ! همین خواستم که بدونی ! حتی با وجود اینکه خواننده اینجا نیستی !
******************
پ.ن. اسم ! اسم
پ.ن. بنویسم ازش؟ ننویسم ازش؟؟
پ.ن. چای !!
وبلاگ قبلیم رو میخونم ...
اونموقع ها که شاغل بودم
اونموقع ها که بی تاب دوری "آشنا" بودم
اونموقع ها که برای ورق خوردن سرنوشتم مضطرب بودم
وقتی میخونم نوشته هام رو دوسشون دارم . خودم رو دوست دارم و تمام نظراتی که دوستام دادن رو خیلی دوست دارم
چقدر اونموقع همه چیز فرق میکرد !
چقدر من دوست وبلاگی داشتم !
چقدر همه هوام رو داشتن !
چی شد که یهو همه اش رنگ باخت!
چی شد که الان فقط 2-3 تاشون رو دارم !
چی شد که الان آمار وبلاگ ام عدد بزرگی رو نشون میده اما همه میخونن و میرن و هیچکی ردپایی به جا نمیزاره .
خب ... من میدونم که چی شد . که چی شد که اونجا رو بستم . که چی شد که یه مدتی سرد شدم. ولی نمیدونم چی شد که دیگه دوستای زیادی اینجا ندارم و هرکی هم میخونه خاموشه خاموش رد میشه از این کوچه ...
میدونم .. میدونم که خودم هم آسه میرم آسه میام..
ولی میخوام از یه جا شروع کنم ... ولی سخته ...
یه جوری شدم ! یه حس خاص ! یه حسی مثل تنهایی وبلاگی ...
به وبلاگ چندتاشون رفتم . ولی یا جا به جا شدند و یا بستن ررفتن و یا ...
.
.
اونجا همسرم رو "آشنا" صدا میزدم ... ولی اینجا هیچ اسمی براش ندارم جز "همسرم"
واقعاً برای انتخاب اسم مستعارش موندم . از خودش که میپرسم یه لیست اسم میده که به دلم نمیشینه ! همش من رو یاد اشخاصی با همون اسامی میندازه که هیچ شباهتی با خودش نداره !
یه اسم میخوام براش
یه اسم
یه اسم ..؟!!
دچار سندروم قا.عد.گی شدم
از نوع ماژور!
افسردگی شدید
گریه ی بی دلیل
و به اندازه ی درد همه ی اینها هرچه سعی در تفهیم آن می کنم ! بی نتیجه است !
پس به "درک نشدن" از نوع ماکسیمم هم مبتلا میشوم !
آخ که چه احساس بیچارگی میکنم من امروز خدا ..... او گیج است و من تنها.

پ.ن.این دوره میگذرد.فراموش میشود. فقط یه خواهش خدا .مرادنگی کن و بگذار درد مرض "درک نشدن" هم با همه ی اینها فراموش شود. لطفاَ