همیشه اسفند که شروع میشه زندگی تو سرازیری غریبی می افته . و امسال هم مستثنا نیست . حس دلگیری همه ی شهر رو گرفته ! احساس میکنم رو چهره آدمها غبار نقش بسته . غباری که حاصل یـــــک سال زندگی کردنه ! یک سال شادی کردنه ! یک سال غم خوردنه ! یه سال تلاش کردنه ! و اونقدر خسته اند آدمها که باید همه ی انرژی اشان رو درست روز 29 ام اسفند یکجا جمع کنن و غبار رو از سر شونه های خودشون و عزیزانشون بتکونن !
درست مثل مخلوطی که تو صافی بریزیم و آخر سر ذره های درشت و سنگین میمونه، تو سراشیبی این روزها که وارد میشیم ، به آخراش که میرسیم هرچی که اون ته مونده غصه و دلتنگیه ! نمیدونم ... شاید هم برای همه اینجوری نیست ... ولی برای من هست ... و من این روزها روز به روز مضطرب تر و غمگین تر میشم ! من از این که گذشت این یک سال رو باور کنم کمی ترس دارم ...
شاید هم همه چیز دست به دست هم داده ! شاید همین حالایی که تو این سراشیبی تند افتادم و هی میخوام از سرعتم کم کنم و نمیشه و به نفس نفس زدن افتادم ، درست تو همون لحظات غم این رو خوردم که چرا خواهر کوچک ام دل به دل ام نداد. چرا نفهمید که داد زدنهای همراه با بغضم فقط و فقط از دوست داشتنم بود . اونقدر نفهمید که امروز که بعد از دو روز مخاطبش قرار گرفتم بهم پرید و گفت از جونش چی میخوام؟؟؟ زندگی خودشه ! برم از زندگیش بیرون ! و من قلبم درد گرفت !
و وقتی آدم قلبش درد میگیره دیگه به این فکر نمیکنه که خب خواهرم 19 سالشه ! که خب اصلاً شاید نباید اونشب سرش داد میزدم و بهش نمیگفتم ازش بیشتر انتظار دارم . که نا امیدم نکنه ! که با داد بهش گفتم من پشتشم پس دل به دلم بده و اینجوری یکه تازی نکنه ! و دلگرمی های فراز هم دردی رو دوا نمیکنه وقتی من قلبم درد میگیره ! حالا اون پشت سر هم تکرار میکنه که خودت رو سرزنش نکن ! اون خودش نمیخواد ! و وقتی نمیخواد خودت رو بکش کنار ! اگه بهت احتیاج داشته باشه میاد طرفت
ولی من میدونم که نمیاد
من میدونم که دیگه نمیخوام دخالت کنم
من میدونم که بعد ها پشیمون میشم که چرا بیشتر داد نزدم سرش ولی وسط ماجرا میموندم!
اما من هم میدونم که دیگه نمیتونم ! من آخر سالی نمیکشم !
من میدونم که من به شدت حساسم ! و به شدت از مشکلات اطرافیانم تاثیر میپذیزم . و اینهمه اینهمه اینهمههه ... از توان من خارجه ... من نمیتونم همه چیز رو با هم کنترل و حل و فصل کنم ... من باید بکشم کنار ... وگرنه تحلیل میرم ....
آخ آخ ... اسفند ... این سراشیبیت نفسم رو بریده .. امان برام نزاشته .... حتی توان فکر کردن هم ندارم .... حتی از یادم میبره که زندگی من و همسرم ، آرامشمون ... باید از همه چیز مهمتر باشه ... ولی من ؟؟؟
میدونی اسفند من چی کار میکنم ؟؟؟ میرم بیرون از خونه ! ادای آدم های قوی و ناجی رو در میارم ... گاهی داد میزنم .. گاهی منطقی حرف میزنم ... گاهی مسائل رو برای مادرم تحلیل میکنم ... گاهی نظر پدرم رو تغییر میدم ... فشار ها رو ایگنور میکنم .... و وقتی تو راه برگشت به خونه کوچه رو طی میکنم ... وقتی از سرما و باد دست هامو دورم حلقه میکنم ...کم کم شونه هام کوچیکتر میشه ..... کلید رو که تو در میندازم .... قدم که میزارم تو .... به چشای فراز که نگاه میکنم .... میگه :" تو که داغونی" ... و بغلش های های گریه میکنم ... میگه نکن با خودت اینکارو ... میگه حساسیتت رو بیار پایین ... میگه تو میخوای کمک کنی ولی اینجور نکن با خودت .... و من ... هیچ دردی ازم درمون نمیشه ! و هر روز مشت مشت به خروارهای غمم اضافه میکنم و احساس میکنم شانه هام کوچیکتر میشه ...
آخ اسفند .. اسفند .. اسفند .... تو کمی دل به دل من بده .... تو کمی هوام رو داشته باش ... به خاطر من کمی آروم تر بگذر ... بزار طولانی ترین ماه امسالم باشی .. تا وقت کنم .. تا فرصت بدم به خودم ... که شانه هام رو دوباره صاف کنم .. و امسال متفاوت تر از هر سال با هات خداحافظی کنم .... نزار اینجور رنجور، سال ام رو تحویلت بدم .... نزار اینجور ضعیف نگاهم رو ازت به یکباره بگیرم و نفهمم که کی رفتی ... نزار اینجور با دلی سنگین سر سفره هفت سین بشینم ...اسفند تو کمی دل به دلم بده ....خواهش میکنم